دل نوشته های تنهایی

◘ :: دل نوشته های سالار شفیعی::◘

دل نوشته های تنهایی

◘ :: دل نوشته های سالار شفیعی::◘

دل نوشته های تنهایی

اشد مجازات مرگ نیست ،دیدن است دیدن دنیا بدون توووو

دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
۲۵
مهر





تو تمام کلمات عاشقانه را از من گرفتی
من ماندم و تفسیر دلتنگیو رسیدن به هیچ
انتطار از هیچ و خوش بودن به هیچ و باز هیچ

۰۵
مهر




"بلاخره یـــ1ـک روز میروم"
غریبه ترین جمله با ذات ماست
ذات ما را با ماندن بستند
وگرنه 
میتوان یک روز صبح
وقتی همه خواب هستند
بلند شد
چمدان را بست
و برای همیشه رفت . . .
بیا صادق باشیم ؛
رفتن باید در درون تو باشد .

*سالار.ش 1396*

۲۸
شهریور

۱۶
فروردين


اینکه هستی اما نمیتوانی باشی را باور میکنم
تو باید بشکنی این شیشه را "سنگها"را باور میکنم
دستانی که میخواست گرم کند دستانم را
سرد شد ،من زمستان در بهار را باور میکنم
مثل کودک دبستانی ای که دنیا رو شاد میخواهد
باز میخواهی زیرش بزن من قولهایت را باور میکنم
تو دروغ میگویی، این دل از دنیای تو دور نشد
ول کن این همیشه زود باور را من که باور میکنم
آرام گرفته ام دنیا را ساکت میخواهم بعد از تو
اینکه سکوت همیشه علامت رضا نیست را باور میکنم
چشمانت پرده کشیده است به این دنیای خاکستری
تو بگو دنیا فردا تمام میشود من که باز باور میکنم
تو رفتی تا من به خود برگردم و آبی شوم
 با خودم کنار می آیم و دنیای بی تورا باور میکنم
یک معجزه کم بود ما باهم شوق پرواز داشتیم
تو رها شدی و من پرواز در قفس را باور میکنم
تو که گفته بودی : هیچ وقت غصه نخور دنیای من
این روزها "هق هق" پشت خنده هایم را باور میکنم
اجبار تلخی است تن دادن به این تقویم تکراری
ولی قدرت اختیار در این جبر بی انتها را باور میکنم
راستش را بگو الان چند شب است که نخوابیده ای ؟!
شب زنده داری و گریه های بی صدا را باور میکنم
استاد خوبی داشتم اما بازیگوش بودم مدتی
بیدار شدم، معرفت بهتر از هر چیزیست را باور میکنم
هیچ نمیگویم ، من راز تو را با خود به گور خواهم برد
نفس میکشم،زندگی کردن کنار مردگان را باور میکنم

  • salar sh
۱۶
فروردين

مثل رویای دیدن خدا
تو خارج از تصور تمام شدن های روی زمینی

.

  • salar sh
۱۶
فروردين


من بی تو مرده ام
الان گرمم حواسم نیست

  • salar sh
۲۹
آذر



۱۷
مهر


#دنیا را دارم تمام میکنم....
هر روز یک آبادی
هر روز یک کشور
دنیایی را فتح میکنم برایت #بانو
فقط بگو
زندانی یه کدام شاه بی وطنی؟
سنگ های کدام سیاه چاله
بوی عطر تنت را به آغوش کشیده است؟
در کدامین حرم سرا پررنگ شده ای؟
این همه هستم
آن همه نیستی
حیف که
نیستی ...
تو را از خدا میخواهم
اما خدا هم میگوید:
#زمین تورا تمام کرده است برای من..
سالار.ش
17 پاییز سال 1395

۰۲
مهر

۱۴
مرداد


تمام
استاد درس را تمام کرد و گفت
 او خوشبخت خواهد شد
نگریستم به چشمانش
او غرق در خودش خندید ولی
حتی به خنده های خودش هم ایمان نداشت
صدای او را میتوان میام تمام این همهمه
پیدا کرد چون حرف اول و اخر را او میگوید
او همان ابشاری است که میان این
همه جنگل دورش خط کشیده ام
ما که مبحوس خانه ی دوستیم
چرا نباید به خوشبختی او اعتقاد داشته باشیم ؟
همه سکوت کردیم
 او بود و خنده هایش
مات این لحظه های پایدارم
که همیشه در خاطرم نقش خواهد بست
او پاره ای از یک مثنوی بلند است
در شبی که همه محکوم به سکوتیم
 درست همان جایی که دیگری
دیگری را نمیشناسد
او آشنای من خواهد بود
خانه که بی صدای او نخواهد ماند
او مهمان همین سفره ی باز است
می آید تا تمام واژه ها را تمام کند
دنبال چیزی بیشتر از
شنیده های خودش است
اما این شهر منتظر او نمی ماند
باید بگویم ویترین تمام
مغازه های شهر را آیینه بگذارند
چیزی که او میخواهد
فقط خودش دارد و بس!
هر انگشت او یک رنگ است
تمام پاییز را رنگ خواهد کرد
تمامی خاکستری های محض
رنگین خواهند شد
 آری رفیقم
 استاد حق داشت
 نگفته های این روزهای خرداد
را مهر نمیتوان گفت
تو مسیر خوشبختی نیستی علت آنی . . .
آهای علت آن . . .
بیا اینبار خودمام داستان را تمام کنیم
به خاطر تمام باورهایی
که هنوز باورشان داری
این علت را باور کن
حتی اگر دلیلش خودت نباشی
تمام
1395/5/5
salar.sh

۱۲
مرداد

میان تمام این رفتن ها
تو با رفتنت چه ها کردی
من آیینه چشم تو بودم
ولی تو مرا فقط 'ها' کردی
سهمی از تو تمام سهم من بود
من که آن را به کسی نبخشیدم
تو مجذوب رفتنی همین علت بود
ولی من از این علت ها نرنجیدم
پای آرزوهایم به خاطراتت گیر است
بیا مرا از این برزخ رها کن
من که باز نمیرسم بعد از این قصه
میمیرم تا تو برگردی حالا تماشا کن
هی از تو میگویم کجاست چشمانت
#شاعر بس است این تکرار برای چیست
بگذار این ماهی ب دریا برسد
هوای او را نکن او در این حوالی نیست
سیرم کرد از هر آنچه به سراغم می آید
خون بهای رفتنت از چشمانم لبریزه
من ماندم و یک شانه که گمش کردم
با موهایی که هر روز بیشتر میریزه
و........
salar.sh
95/5/12

۱۲
مرداد


مرا غرق در این تنها شدن ها نبینید
شما همانهایی هستید که
به دنبال نسبت من با او بودید
چرا نگذاشتید موهایش را نوازش کنم؟
من که پاس تمام ماندها را به خدا داده بودم
او خودش گفت : تو و دلت از تمام دنیا آزادی
چرا نمی فهمید او محرم دلم است
محرم تمام حرفاهایی که هیچ وقت
به محرم ترین کسانم نتوانستم بگویم
چه نسبتی بالاتر از این؟
شما چه بگویید چه نگویید
او خوب من در این حوالی خواهد ماند
ما همسفر این جاده ها هستیم
نگاه کنید
چمدانهایمان را بسته ایم
روزی راهی خواهیم شد
میرویم تا به دنبال خودمان بگردیم...
دل من با دل او به یک سمت میرود
او میداند اگر باهم همسفر باشیم
حتی برای بستن بند کفشهایم
نخواهم ایستاد
رفتن ....
ناپایدار ترین کلمه نیست...
برای منی که با تو همسفر میشوم
رفتن یک معجزه است...
دیگر نه هیچ مرده ای زنده میشود
و نه هیچ آتشی گلستان
نه دیگر ماهی ،شکافته میشود
و نه هیچ عصایی اژدها
بی شک
باهم رفتنمان
#تنها #معجزه ی #تمام #دوران #ما #خواهد #شد.
salar.sh
1395/4/31
22 : 00

۱۲
مرداد



من نگرانم!
من نگران فرادی نبودن تو پیش تمام آنهایی
هستم که نبودنت بزرگترین کمبود زندگیشان میشود.
بیا و بگذر از ما که دیگر نای صرف این فعل نشدن ها را نداریم.
بیا و رابطه ما را برای همیشه با "نون"الفبا یک سره کن.
بیا و دلیل دیوانگی هایمان را مانوس کن
تو که میدانی میتوانی
میتوانی پاسخ همان سوالی باشی
 که وقتی گفتند خواهرت برای چه میخندد
تو خندیدی و گفتی :من میدانم ولی به کسی نمیگویم
تو که تمام این بودنها را دوست داشتی
پس چرا دل بستی به نبوده همین
 بودنهایی که قرار است دیگر نباشد
تو که میدانی اگر آب به حوض خانه ما
برسد ماهی ها دوباره زنده میشوند
دوباره خواهند رقصید دوباره خواهند خواند....
این خانه رنگ پاییز به خود گرفته
بیا وصل شویم به  زمستان
او بلد است ما را با بهار آشتی دهد
مهتاب کوچه ما هنوز
خبرهای خوشش را برای ما نیاورده است
او مدام از تو میگوید
کتاب قصه های ما را باد برد رفیقم
دنبال کدام کلاغی؟
پی کدام مترسک تنهایی؟
بخدا تمام کلاغ ها خانه خود را پیدا کردند
گوش کن این صدای قارقار آنهاست
کدام تنهایی ؟
آن مترسک مشهور شده است
الان همه برای دیدنش صف کشیده اند.
تو برای کدام پایان دل میسوزانی؟
مگر نمیدانی هیچ پایانی تمامی ندارد
بیا باهم این پایان را معنا کنیم
تو به تمام ماندن های این خانه قسم
بخور که همیشه صدایی از تو لابه لایی
این خیالهای خسته خواهم شنید
من هم قسم خواهم خورد
روزی که زانو زدی میان هیاهوی تنهاییت
بدرقه ات کنم جایی که
میتوانی ستاره ها را لمس کنی
همان جایی که هرکسی رفت
دیگر خیال برگشت ندارد
آری رفیقم ...
پایان منم
پایان تویی
بیا این پایان را معنا کنیم. .

salar.sh

1395/4/22

۲۶
تیر



                                                                 
 - ابهام .

سلام میکنم ولی توضیح نمیدهم
بگذار علت وقوع احساساتم مبهم باشد
او خواهد فهمید
هیزمی را که من آورده بودم
برای گرم کردن اتاق نبود
علتش شکستن سکوت او بود
تا نگاهم کند و بگوید ممنون مردم از این سرما
او ابهام مرا دوست ندارد
اما این ابهام ،تمام زندگیم شده است
برای همین
است جمعه ها را دوست دارم
مگر میشود ابهام خود را دوست داشت رفیقم ؟
من نه می مانم نه میدانم که میروم و نه میروم
نه میگویم بمان نه میگویم برو و نه میگویم بیا نزدیکتر
گاه خیلی دورم گاه خیلی نزدیک
گاه میخندم به گریه های کودک سر خیابان
که باران تمام بساطش را خیس کرده است
گاه گریه میکنم به همان کودک که تمام بادکنکهایش
 را فروخته و دیگر به این حوالی نمی آید
نه اشتباه نکن ابهام جزیی از من نیست
من گمشده کوچه های ابهامم
راستی آنکه مرا در این کوچه رها کرد
 آن دخترکی نیست که پارسال
نشانی کوچه آشنا را از من میپرسید
او برایم تعریف کرد که به دنبال معشوقه اش بود

یادم آمد من او را به آدرس اشتباه برده بودم
من که آن کوچه را میشناختم
 حالا چرا با تک تک آدمهایش غریبه شده ام ؟
من چرا میخواستم او به مقصد نرسد ؟
چرا به تمام کوچه سپرده بودم اگر کسی سراغ
کوچه اشنا را گرفت بگویند اسمش عوض شده است؟
کسی چه میداند که من برای چه نمی خواستم او نرسد؟!
شاید این بلاتکلیفی نفرین همان دخترک باشد
اما او به چه نفرینم کرده است ؟
به این ابهام ؟!
اگر چنین باشد باید بگویم دعایش نگرفته است
چون من این ابهام را دوست دارم
این گاه گاه بودن و نبودن را دوست دارم
این که باشم اما دیده نشوم اینکه دیده شوم
ولی صدایم نکنند صدایم کنند اما نشنوم
اینکه اسم همه را بپرسم
اما  اسم همه را اشتباهی صدا کنم
آری من تمام این بودن و نبودن ها را
که نه بودنشان معلوم است نه نبودنشان
دوست دارم!!

Salar.sh
1395/4/21

ID Instagram : salarsh10

۰۷
فروردين



1395/1/5
00:10
"salar.sh"

  • salar sh
۲۱
آذر


سلام حقیقت لعنتی!
نمیدانی که چقدر دنبالت گشتم
مرا ببین تو را دیدم و به زانو افتاده ام
تو را قسم به تمام خسته گی هایم
این بار اگر میتوانی....شادم کن...
کار سختی نیست کافیست
همانی باشی که فکر میکردم همانی...


"salar.sh"
1394/9/21

  • salar sh
۱۷
آذر


من نتوانستم....
من توانستم نور را ببینم ولی آدمی را که
دورنش پر از سیاهی شده را نتوانستم ببخشم
من توبه کردم ولی توبه توبه کننده گان
این دنیا را قبول نکردم چون فهمیده ام
 فقط مرگ پایان هر توبه است
من فهمیدم باید بیشتر  فهمید و لبخند زد
اما هر چه بیشتر فهمیدم لبخند من کم رنگ تر شد
من محبتی را که خدا در دلم کاشته بود را
به همه ارزانی کردم اما همیشه
داستان من با بی مهری تمام شد
لعنت به من که توانستم حقیقت را بفهمم
و لعنت به حقیقت که هیچ وقت شادم نکرد
من توانستم فراموش کنم بدی ها را
اما نتوانستم فراموش کنم
فراموش کنندگان خوبی هایم را
من همیشه ماندگار ماندم برای هر کسی
از اول تا اخر
اما کسی نماند برایم تا ببیند
 پای حرفم مانده ام یا نه؟!
من فهمیدم بخشیدن فقط کار خداست
هر چه خواستم ذره ای مانند او باشم نتوانستم
که نتوانستم
اعتراف میکنم به نتوانستنم
حیران مانده ام از صبر خدا
چه آرامشی دارد در این دنیای نا آرام
چه ساده لبخند میزند
چه راحت می بخشد...
وای...
چه زیباست خدا...

(خدایا مرسی)
 
"سالار.ش"
1394/9/17 - 18:00



  • salar sh
۰۸
آبان




نمیدانم چرا هر وقت حرفی از تو میشود

من لام تا کام حرفی ندارم برای گفتن!!

شرمنده ام از تو

که این دوست داشتن ها را نمیتوانم فریاد بزنم!

شرمنده ام از تو ...که هستی اما ندارمت

خاطراتمان کوتاه است و صدای خنده هایت در گوشم

حرف تو که میشود من به رویایی میروم

شاید جای دورتر از آسمان هفتم

ورای تمام عشق های آسمانی

اما....عشق تو را من میدانم و خدا

تا اخر دنیا هم همینطور خواهد ماند

فقط من خواهم دانست و خدا

نمیدانم چه معامله ای دارد خدا با من

درست جایی که پشت کرده بودم

به تمام دنیا، تو را به من نشان داد!!

حرف تو که میشود به سکوتی عمیق میروم

یادم باشد اگر دیدمت بگویم :

خوب بلدی آدم را ساکت کنی!!


1394/8/6

“salar.sh”
2:50 AM


  • salar sh
۰۸
مهر



هر روز تکرار میشوم
هر روز تکرار شو
تکرار تو تکرار عشق است
تکرار حس درک حس های نو
عمق احساسات دست نخورده
و لمس بی نهایت عشق......
تو تکراری باش برایم
من این تکرار را دوست دارم
مثل هر نفس که برای زنده ماندن
نفس بعدی را می طلبد
هر لحظه دلم تکرار تو را میخواهد
تکرار تو را . . .
هر ساعت
هر ثانیه
هر لحظه . . . .
با هر تکرار غوغایی میکنی در دلم
هیجان دوست داشتنم را ببین!!
تو تکرار میشوی
و من خدا را میخوانم
به او میگویم : تو کجا بودی؟؟
تو تکرار نشدنی ترین تکرار زندگیم هستی
خودت فکرش را بکن !

تکرار دیدن چشمانت
تکرار غرق شدن در موهایت
تکرار گرفتن دستانت
و تکرار های دیگر
مگر میشود این تکرار ها را تکرار نکرد؟؟
پس تو هی تکرار شو
مثل این باران که
قطره به قطره تکرار میشود
و ما عاشق و عاشق تر
تو هم تکرار شو
تکرار.......تکرار.......تکرار.......

 

salar.sh

1394/7/8

۱۹
مرداد




تنهایی مرا نکشت...

غروب جمعه هم همین طور...

با دستِ گلهای گلفروش دیگر
داغ دلم تازه نمیشود

حتی روی برگ های زرد پاییز

کنار همان نیمکت رنگ پریده قدم میزنم

صدای پاهایمان را به یادم می آورم

اما باز نمیمیرم....

با همه میخندم....همه را میخندانم....

همه میگویند شوخ طبع ترین
آدم زندگیشان هستم...

روی جدول ها راه میروم...

کودک درونم را به رخ همه میکشم....

اما خبری از غم و اندوه نیست

انگا نه انگار.....

هر موقع بخواهم شادم....

اما........

فقط نمیدانم شب ها چرا تا صبح

میمیرم اما باز بیدار میشوم......

انگار خدا انتقام تمام خوشی هایم را 

شب از من میگیرد....

شب ها کنسرت گریه دارم....

صدایش زیاد نیست

 اصلا شاید ،

تنها کنسرتی باشد که

هیچ صدایی نداشته باشد

اما من بی صدا

هی داد میزنم...
هی داد میزنم.....


* salar.sh*


1394/5/19


  • salar sh
۳۱
خرداد


دل نگرانم از آینده

چه میشوم؟

چی میشوی؟
اگر نباشم چه میشوی؟

اگر نباشی چه میشوم؟

جوابت را میدانم

این سوالها از خودم است!

اگر نباشی چه میشوم؟

به کدامین شانه ها تکیه خواهم کرد؟

وقتی تکیه گاهم تماشا میکند

تنهاییم را

بی کس شدنم را

و فقط جوابش این است

که آرزویش خوشبختی من است. .

اما خوشبختی با چه کسی؟

به چه قیمتی؟

 و با چه احساسی؟

نفرین به روزی که میدانست

نرسیدن در کار است

فریادهای بی صدا در کار است

گریه های شبانه درکار است

اما باز اسباب آشنایی ما شد

حال ِاین روزهایم عجیب،غریب است

کاش ندیده بودمت

که حالا تو رهسپار این جاده ها باشی

و من دل نگران

اما میدانم که نمیدانی

دل نگرانم از آینده

چه میشوم؟

چی میشوی؟


اگر نباشم چه میشوی؟

اگر نباشی چه میشوم؟


"salar.sh"

1392/4/28

۳۱
خرداد




کاش بودی و میدیدی

چگونه برای لمس کردنت

باران را لمس میکنم

کاش بودی و صدای

شکستن قبلی را میشنیدی

که تنها ارزویش

رسیدن بود

پایان بود

رسیدنِ با تو

پایانِ با تو

کاش بودی و میدیدی

ترس و دلهرا ام را

قبل از دیدار تو

کاش میتوانستم تمام

خاطراتمان را در ذهنم

ثبت کنم و جایی

برای فکر کردن به

نامردی های دنیا نداشتم

کاش بودی و میدیدی

لحظه ای را که به فانوس

خوشبختی نزدیک میشوم

اما کنارم نیستی

کاش بودی پایانم را می دیدی

مانند آغازم که با تو بودم

کاش بودی

از اول تا اخر بودنم....



"salar.sh"

1392/6/27

۳۱
خرداد



روزی آمده ام، روزی خواهم رفت

به دیاری که نمیدانم اسمش چسیت؟

بفهم!

کینه هایم سیاه،خاطراتت رنگین، اما میمانند

نداستی در خاطر کسی ماندن لیاقت می خواهد

بفهم!

من مال این دنیای رنگی نیستم

یک رنگ شدم دیدم یک رنگی خود  هزار رنگ است

بفهم!

همان روزی که رفتی من تقدیرم را باختم

این همه اصرار برای تقویم فردای توست

بفهم!

نمی خواهم داستان بی کسیت نوشته شود

نمی خواهم مرد شهر تورا ببینندو مرا نشان دهند

بفهم!

راهی میشوم ولی کسی برایم رهگذر قصه ها نمیشود

تا بداند زمین نخورده ام زمین گیر شده ام

بفهم!

تنهایی بی رحم است،زندگی با آنهایی که

هستند اما انگار نیستند عذاب است

بفهم!

پایان قصه که میشود من راه را به کلاغ نشان میدهم

او به خانه خواهد رسیداما من همان "یکی نبودِ" قصه ام

بفهم!

نه اینکه من مجنون باشم و راه عشق را رفته باشم

ولی روزی دوستت داشتم نه اینکه رفع تکلیف کرده باشم

بفهم!

خسته شده ام.... فهمیده ام از نفهمی های تو

عذاب میکشم ...اما باز نمی فهمی....

بفهم!

"salar.sh"

1392/7/3

  • salar sh
۳۱
خرداد



کسی که دروغ نمیداند

پاکی از چشمانش لبریز است

تو برایم همین باش

که من در غم تمام

شعرهایت شریک میشوم

از تمام بی وزن هایت میگذرم

تو فقط ردیف باش..!



*salar.sh*

1392/7/3

۳۱
خرداد

هنوز که هستی...

احساس میکنم
خاطره ای برایم

احساس میکنم
 خیلی وقت است دارمت

و هر روز باید خاطره هایمان
 را مرور کنم

اما. . .
تازه آمدی
تازه همسفر شدیم
انگار صد سال است میشناسمت
وای...
چقدر بی تاب شده ام
برگرد به من !!
این خاطرات عجله دارند
سوت قطارشان
عالم را کَر کرده است
پس کجایی؟؟
همین دیروزت خاطره
چندین ساله است برایم
چقدر بی کسم بی تو؟!
کسی صدا نمی زند مرا...
باز برگشتم به
 پیله تنهایی خودم
نگذار خاطراتت کار
 خودشان را بکنند
بیا و ثابت کن
زنده ام برایت

هنوز که هستی...
دلتنگتم
همیشه باش
فقط کمی نزدیک تر . . .
تمامِ من باش
چون تمامت  را می خواهم
آن هم با تمام وجودم!
راستی هنوز که هستی...
انگار ندارمت.


"salar.sh"
1392/7/20
  • salar sh
۳۱
خرداد




برای آرزوهای بی پناهت خانه ای خواهم ساخت

تا تنها آرزویم رسیدن به آن خانه باشد

برای قدمهای آرامت فرشی خواهم بافت

تا بعد از تو به جای قدمهایت قدم بردارم

برای و جود نازنینت لباسی طرح خواهم کرد

تا در نبودنت از عطر وجودت بودنت را باور کنم

برای آن باغچه گل سرخی که نگاهت را تصاحب کرد

حصاری خواهم کشید و خود خواهم شد نگهبان آن

برای بارانی که با دستش لبخند را بر تو نصار کرد

از خداوند هزاران بار شکر خواهم کرد

برای ماندنت دعایی خواهم خواند

دعایی  از بوی خاک
دعایی  از بوی خواهش

 

*salar.sh*

1392/7/26

  • salar sh
۳۱
خرداد

یه دلنوشت است از یه دوست..


 


باز میگذرند ثانیه ها * باز میگذرند ثانیه ها

میگذرند تا نمانند لحظه ها

لحظه هایی ک مملو از عذابند

و شاید لحظه هایی ک لبریزند ازشادی

عذاب هایی که هر لحظه پررنگ تراز گذشته است

شادی هایی ک با مرورزمان کم رنگ ترمیشوند

کمرنگ میشوند تا بچشانند طعم رنج را

و تصویر کنند بی کسی را

بی کسی...

چقدر تلخ است این واژه

واژه ای ک هرلحظه جسم بی روحت را عذاب میدهد
و به تو میفهماند که تنهایی

تنها با دردهای زندگی و تنها با لحظه های سخت

این تنهایی تاکی دروجودت بیداد میکند؟

تاکی روحت را میسوزاند؟

قلبت را می رنجاند؟

وجسمت را می آزارد؟

و چه زیباست گذشت ثانیه ها دراین هنگام،

و زیباست امیدی که با گذشت ثانیه ها خودش را به رخ میکشد،

میگوید : بس است دیگر ....این هم میگذرد!

میگذرد و مثل دیگرعذاب ها فقط خاطره اش به جا میماند

و در این لحظه چقدر دلتنگ میشوی برای کسی

کسی ک میفهمد دردت را

فقط وجودش کافیست!

کافیست تا بندبند وجودت رهایی یابد ازسختی

سختی ک فقط باوجودخودش ازبین میرود

تو او را حس میکنی

در قلبت...

در روحت...

و در احساست

و او چقدر زیباست وقتی با وجودش ب تو آرامش میبخشد

او زیباست وقتی تمام دنیا را با آرامش می آراید

او خداست....

خدایی که در هر حال با تو صحبت میکند و میگوید : من کنارت هستم...!

شاعر : **l**

  • salar sh
۳۱
خرداد
 ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ...
ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ،
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،
ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ
ﻫﺮﮔﺰ

  • salar sh