دل نوشته های تنهایی

◘ :: دل نوشته های سالار شفیعی::◘

دل نوشته های تنهایی

◘ :: دل نوشته های سالار شفیعی::◘

دل نوشته های تنهایی

اشد مجازات مرگ نیست ،دیدن است دیدن دنیا بدون توووو

دنبال کنندگان ۴ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۳/۲۲
    :/
نویسندگان

۹ مطلب با موضوع «شعر نو» ثبت شده است

۱۷
مهر


#دنیا را دارم تمام میکنم....
هر روز یک آبادی
هر روز یک کشور
دنیایی را فتح میکنم برایت #بانو
فقط بگو
زندانی یه کدام شاه بی وطنی؟
سنگ های کدام سیاه چاله
بوی عطر تنت را به آغوش کشیده است؟
در کدامین حرم سرا پررنگ شده ای؟
این همه هستم
آن همه نیستی
حیف که
نیستی ...
تو را از خدا میخواهم
اما خدا هم میگوید:
#زمین تورا تمام کرده است برای من..
سالار.ش
17 پاییز سال 1395

۱۴
مرداد


تمام
استاد درس را تمام کرد و گفت
 او خوشبخت خواهد شد
نگریستم به چشمانش
او غرق در خودش خندید ولی
حتی به خنده های خودش هم ایمان نداشت
صدای او را میتوان میام تمام این همهمه
پیدا کرد چون حرف اول و اخر را او میگوید
او همان ابشاری است که میان این
همه جنگل دورش خط کشیده ام
ما که مبحوس خانه ی دوستیم
چرا نباید به خوشبختی او اعتقاد داشته باشیم ؟
همه سکوت کردیم
 او بود و خنده هایش
مات این لحظه های پایدارم
که همیشه در خاطرم نقش خواهد بست
او پاره ای از یک مثنوی بلند است
در شبی که همه محکوم به سکوتیم
 درست همان جایی که دیگری
دیگری را نمیشناسد
او آشنای من خواهد بود
خانه که بی صدای او نخواهد ماند
او مهمان همین سفره ی باز است
می آید تا تمام واژه ها را تمام کند
دنبال چیزی بیشتر از
شنیده های خودش است
اما این شهر منتظر او نمی ماند
باید بگویم ویترین تمام
مغازه های شهر را آیینه بگذارند
چیزی که او میخواهد
فقط خودش دارد و بس!
هر انگشت او یک رنگ است
تمام پاییز را رنگ خواهد کرد
تمامی خاکستری های محض
رنگین خواهند شد
 آری رفیقم
 استاد حق داشت
 نگفته های این روزهای خرداد
را مهر نمیتوان گفت
تو مسیر خوشبختی نیستی علت آنی . . .
آهای علت آن . . .
بیا اینبار خودمام داستان را تمام کنیم
به خاطر تمام باورهایی
که هنوز باورشان داری
این علت را باور کن
حتی اگر دلیلش خودت نباشی
تمام
1395/5/5
salar.sh

۱۲
مرداد


مرا غرق در این تنها شدن ها نبینید
شما همانهایی هستید که
به دنبال نسبت من با او بودید
چرا نگذاشتید موهایش را نوازش کنم؟
من که پاس تمام ماندها را به خدا داده بودم
او خودش گفت : تو و دلت از تمام دنیا آزادی
چرا نمی فهمید او محرم دلم است
محرم تمام حرفاهایی که هیچ وقت
به محرم ترین کسانم نتوانستم بگویم
چه نسبتی بالاتر از این؟
شما چه بگویید چه نگویید
او خوب من در این حوالی خواهد ماند
ما همسفر این جاده ها هستیم
نگاه کنید
چمدانهایمان را بسته ایم
روزی راهی خواهیم شد
میرویم تا به دنبال خودمان بگردیم...
دل من با دل او به یک سمت میرود
او میداند اگر باهم همسفر باشیم
حتی برای بستن بند کفشهایم
نخواهم ایستاد
رفتن ....
ناپایدار ترین کلمه نیست...
برای منی که با تو همسفر میشوم
رفتن یک معجزه است...
دیگر نه هیچ مرده ای زنده میشود
و نه هیچ آتشی گلستان
نه دیگر ماهی ،شکافته میشود
و نه هیچ عصایی اژدها
بی شک
باهم رفتنمان
#تنها #معجزه ی #تمام #دوران #ما #خواهد #شد.
salar.sh
1395/4/31
22 : 00

۱۲
مرداد



من نگرانم!
من نگران فرادی نبودن تو پیش تمام آنهایی
هستم که نبودنت بزرگترین کمبود زندگیشان میشود.
بیا و بگذر از ما که دیگر نای صرف این فعل نشدن ها را نداریم.
بیا و رابطه ما را برای همیشه با "نون"الفبا یک سره کن.
بیا و دلیل دیوانگی هایمان را مانوس کن
تو که میدانی میتوانی
میتوانی پاسخ همان سوالی باشی
 که وقتی گفتند خواهرت برای چه میخندد
تو خندیدی و گفتی :من میدانم ولی به کسی نمیگویم
تو که تمام این بودنها را دوست داشتی
پس چرا دل بستی به نبوده همین
 بودنهایی که قرار است دیگر نباشد
تو که میدانی اگر آب به حوض خانه ما
برسد ماهی ها دوباره زنده میشوند
دوباره خواهند رقصید دوباره خواهند خواند....
این خانه رنگ پاییز به خود گرفته
بیا وصل شویم به  زمستان
او بلد است ما را با بهار آشتی دهد
مهتاب کوچه ما هنوز
خبرهای خوشش را برای ما نیاورده است
او مدام از تو میگوید
کتاب قصه های ما را باد برد رفیقم
دنبال کدام کلاغی؟
پی کدام مترسک تنهایی؟
بخدا تمام کلاغ ها خانه خود را پیدا کردند
گوش کن این صدای قارقار آنهاست
کدام تنهایی ؟
آن مترسک مشهور شده است
الان همه برای دیدنش صف کشیده اند.
تو برای کدام پایان دل میسوزانی؟
مگر نمیدانی هیچ پایانی تمامی ندارد
بیا باهم این پایان را معنا کنیم
تو به تمام ماندن های این خانه قسم
بخور که همیشه صدایی از تو لابه لایی
این خیالهای خسته خواهم شنید
من هم قسم خواهم خورد
روزی که زانو زدی میان هیاهوی تنهاییت
بدرقه ات کنم جایی که
میتوانی ستاره ها را لمس کنی
همان جایی که هرکسی رفت
دیگر خیال برگشت ندارد
آری رفیقم ...
پایان منم
پایان تویی
بیا این پایان را معنا کنیم. .

salar.sh

1395/4/22

۲۶
تیر



                                                                 
 - ابهام .

سلام میکنم ولی توضیح نمیدهم
بگذار علت وقوع احساساتم مبهم باشد
او خواهد فهمید
هیزمی را که من آورده بودم
برای گرم کردن اتاق نبود
علتش شکستن سکوت او بود
تا نگاهم کند و بگوید ممنون مردم از این سرما
او ابهام مرا دوست ندارد
اما این ابهام ،تمام زندگیم شده است
برای همین
است جمعه ها را دوست دارم
مگر میشود ابهام خود را دوست داشت رفیقم ؟
من نه می مانم نه میدانم که میروم و نه میروم
نه میگویم بمان نه میگویم برو و نه میگویم بیا نزدیکتر
گاه خیلی دورم گاه خیلی نزدیک
گاه میخندم به گریه های کودک سر خیابان
که باران تمام بساطش را خیس کرده است
گاه گریه میکنم به همان کودک که تمام بادکنکهایش
 را فروخته و دیگر به این حوالی نمی آید
نه اشتباه نکن ابهام جزیی از من نیست
من گمشده کوچه های ابهامم
راستی آنکه مرا در این کوچه رها کرد
 آن دخترکی نیست که پارسال
نشانی کوچه آشنا را از من میپرسید
او برایم تعریف کرد که به دنبال معشوقه اش بود

یادم آمد من او را به آدرس اشتباه برده بودم
من که آن کوچه را میشناختم
 حالا چرا با تک تک آدمهایش غریبه شده ام ؟
من چرا میخواستم او به مقصد نرسد ؟
چرا به تمام کوچه سپرده بودم اگر کسی سراغ
کوچه اشنا را گرفت بگویند اسمش عوض شده است؟
کسی چه میداند که من برای چه نمی خواستم او نرسد؟!
شاید این بلاتکلیفی نفرین همان دخترک باشد
اما او به چه نفرینم کرده است ؟
به این ابهام ؟!
اگر چنین باشد باید بگویم دعایش نگرفته است
چون من این ابهام را دوست دارم
این گاه گاه بودن و نبودن را دوست دارم
این که باشم اما دیده نشوم اینکه دیده شوم
ولی صدایم نکنند صدایم کنند اما نشنوم
اینکه اسم همه را بپرسم
اما  اسم همه را اشتباهی صدا کنم
آری من تمام این بودن و نبودن ها را
که نه بودنشان معلوم است نه نبودنشان
دوست دارم!!

Salar.sh
1395/4/21

ID Instagram : salarsh10

۲۱
آذر


سلام حقیقت لعنتی!
نمیدانی که چقدر دنبالت گشتم
مرا ببین تو را دیدم و به زانو افتاده ام
تو را قسم به تمام خسته گی هایم
این بار اگر میتوانی....شادم کن...
کار سختی نیست کافیست
همانی باشی که فکر میکردم همانی...


"salar.sh"
1394/9/21

  • salar sh
۳۱
خرداد



کسی که دروغ نمیداند

پاکی از چشمانش لبریز است

تو برایم همین باش

که من در غم تمام

شعرهایت شریک میشوم

از تمام بی وزن هایت میگذرم

تو فقط ردیف باش..!



*salar.sh*

1392/7/3

۳۱
خرداد

یه دلنوشت است از یه دوست..


 


باز میگذرند ثانیه ها * باز میگذرند ثانیه ها

میگذرند تا نمانند لحظه ها

لحظه هایی ک مملو از عذابند

و شاید لحظه هایی ک لبریزند ازشادی

عذاب هایی که هر لحظه پررنگ تراز گذشته است

شادی هایی ک با مرورزمان کم رنگ ترمیشوند

کمرنگ میشوند تا بچشانند طعم رنج را

و تصویر کنند بی کسی را

بی کسی...

چقدر تلخ است این واژه

واژه ای ک هرلحظه جسم بی روحت را عذاب میدهد
و به تو میفهماند که تنهایی

تنها با دردهای زندگی و تنها با لحظه های سخت

این تنهایی تاکی دروجودت بیداد میکند؟

تاکی روحت را میسوزاند؟

قلبت را می رنجاند؟

وجسمت را می آزارد؟

و چه زیباست گذشت ثانیه ها دراین هنگام،

و زیباست امیدی که با گذشت ثانیه ها خودش را به رخ میکشد،

میگوید : بس است دیگر ....این هم میگذرد!

میگذرد و مثل دیگرعذاب ها فقط خاطره اش به جا میماند

و در این لحظه چقدر دلتنگ میشوی برای کسی

کسی ک میفهمد دردت را

فقط وجودش کافیست!

کافیست تا بندبند وجودت رهایی یابد ازسختی

سختی ک فقط باوجودخودش ازبین میرود

تو او را حس میکنی

در قلبت...

در روحت...

و در احساست

و او چقدر زیباست وقتی با وجودش ب تو آرامش میبخشد

او زیباست وقتی تمام دنیا را با آرامش می آراید

او خداست....

خدایی که در هر حال با تو صحبت میکند و میگوید : من کنارت هستم...!

شاعر : **l**

  • salar sh
۳۱
خرداد
 ﻧﻪ ﺗﻮ ﻣﯽ ﻣﺎﻧﯽ ﻭ ﻧﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ
ﻭ ﻧﻪ ﻫﯿﭽﯿﮏ ﺍﺯ ﻣﺮﺩﻡ ﺍﯾﻦ ﺁﺑﺎﺩﯼ...
ﺑﻪ ﺣﺒﺎﺏ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﻟﺐ ﯾﮏ ﺭﻭﺩ ﻗﺴﻢ،
ﻭ ﺑﻪ ﮐﻮﺗﺎﻫﯽ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﺷﺎﺩﯼ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺖ،
ﻏﺼﻪ ﻫﻢ ﻣﯽ ﮔﺬﺭﺩ،
ﺁﻧﭽﻨﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﺍﯼ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﻣﺎﻧﺪ...
ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﻋﺮﯾﺎﻧﻨﺪ.
ﺑﻪ ﺗﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺧﻮﺩ،ﺟﺎﻣﻪ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﻣﭙﻮﺷﺎﻥ
ﻫﺮﮔﺰ

  • salar sh